(فقه) الف- قاضی را گویند. در همین معنی مقررات جدید کشور هم این اصطلاح را بکار برده است (اصل 83 متمم قانون اساسی) ب- به معنی دلیل حاکم (رک.حکومت) ج- کسیکه در دعوی محکوم له واقع شده دراینصورت طرف او را محکوم گویند پس حاکم و محکوم یعنی محکوم له ومحکوم علیه این معنی در اصطلاحات قضائی کنونی هم به همین ترتیب استعمال می شود. د- فقیه جامع الشرائط که علاوه بر سمت قضاء و سمت دادستان سمت محتسب به معنی عام آنرا دارا بوده و دارای صلاحیت اداری وسیعی است. (مدنی- دادرسی) الف - دادرس دادگاه شرع (حکم تمیزی شماره 3783 مورخ 30- 8- 19 شعبه یک در مورد ماده 79 قانون مدنی) ب - حاکم به معنی قاضی دادگاه شهرستان (حکم تمیزی شماره 2783 مورخ 30-8-19 راجع بمرجع تقاضای عزل قیم ومرجع رسیدگی بخیانت متولی و در خواست ضم امین ) ج - به معنی مجموعه ای از مناصب دادستان شهرستان وحاکم دادگاه شهرستان (ماده 79 قانون مدنی وماده هشتم قانون اوقاف 3-10- 1313 و ماده 61 نظامنامه قانون اخیر مصوب 13-2-1314 وماده 108 قانون امور حسبی ) د- دادرسی دادگاه (ماده 187قانون مدنی) ه- دفتر دادگاه (ماده 387 قانون مدنی و710 دادرسی مدنی) (حقوق اداری) نماینده وزارت کشور در حوزه شهرستان (بند هفتم ماده 645 دادرسی مدنی) و به همین معنی در کلمه نائب الحکومه بکار رفته است. به معنی اعم از فرماندار و بخشدار هم بکار رفته است (تبصره سوم از ماده سوم قانون توسعه معابر 1312 که فعلا منسوخ است )در امور حسبی علی القاعده حاکم مجهول بر دادستان شهرستان است و خلافش محتاج بدلیل است (ماده 56 قانون مدنی )

حاکم جور : (فقه) کسی که منصبی از مناصب مربوط به مشاغل عمومی را بدون اینکه مشمول اذن شرعی باشد تصدی کند.
منبع مطلب:ترمینولوژی حقوق، دکتر محمد جعفر جعفری لنگرودی
برای دوستانتان به اشتراک بگذارید

برای اشتراک گذاری این صفحه، روی هر کدام از شبکه های اجتماعی که مایل بودید کلیک کنید: