مقدمه :‏
وقتی صحبت از آلپاچینو ‏Al Pacino‏ می شود ، قطعا پای اثری فاخر و هیجان انگیز در دنیای فیلم سازی در میان است . به ‏جرئت می توان گفت فیلم های آلپاچینو از آن دست فیلم هایی است که ارزش چند بار دیدن را دارند ، حالا تصور کنید که در ‏کنار آلپاچینو ، کیانو ریوز ‎ Keanu Reevesو شارلیز ترون ‏Charlize Theron‏ هم به ایفای نقش بپردازند ، آن وقت است ‏که باید تصمیم بگیرید یا دست پخت این تیم بازیگری را ببینید ، یا نمی شود که نبینید! خصوصا اگر نویسنده بر اساس ‏فیلمنامه ای هیجان انگیز به شیطان هم جایگاه ویژه ای داده باشد و از این رهگذر اثری تحسین برانگیز بنام «وکیل مدافع ‏شیطان» خلق شده باشد. درامی وجد آور و شگفت که به کارگردانی تیلور هکفورد داستان یک وکیل مدافع جوان و باهوش و البته ‏جاه طلب را به تصویر می کشد که در سیری سراسر هیجان و گاه رعب آور در پی به چالش کشاندن وجدان اوست . ‏
شناسنامه فیلم :‏
سال ساخت : 17‏‎ ‎اکتبر ۱۹۹۷‏‎
کارگردان : ‏‎ Taylor Hackford
نویسنده: ‏Jonathan Lemkin Tony Gilroy‏ ‏
برگرفته از رمانی به همین نام ، اثر:‏‎ ‎اَندرو نایدِرمَن

مشاهده کنید :

وکیل مدافع شیطان - معرفی فیلم قسمت تیزر تبلیغاتی فیلم

خلاصه داستان‎‏:‏
لومکس (با بازی کیانو ریوز) ، وکیل مدافع جوان و بسیار موفقی است که قبلا دادیار بوده است . او به همراه همسرش ماری آن (با ‏بازی کارلایز ترون) در شهر فلوریدا واقع در جنوب شرقی آمریکا زندگی می کند. فلوریدا شهری است که مذهب در آن از جایگاه ‏ویژه ای برخوردار است. همسر وکیل جوان نیز زنی با روحیه ای بسیار حساس است که در این فیلم بعنوان یک انسان خداجو به ‏تصویر کشیده شده است. وکیل جوان که سودای پیمودن ره صد ساله را در یک شب دارد و بسیار جاه طلب است در یکی از موارد ‏کاری خود درگیر پیگیری ماجرای یک معلم هوس باز و دختر بچه ای مظلوم در دادگاه فلوریدا می شود که با مهارت تمام موفق ‏می گردد رای دادگاه را در کمال بی عدالتی به نفع موکل خود (معلم هوس باز) رقم بزند و بی توجه به رنجی که دختر بچه ی ‏معصوم دچار شده بود متکبرانه به جاه طلبی های خود ادامه می دهد. به دنبال این موفقیت و عدم شکست لومکس در دادگاه ‏های دیگر ، لومکس مورد توجه یکی از بزرگترین موسسات حقوقی نیویورک قرار می گیرد و این موسسه حقوقی جهت کار در ‏متروپل نیویورک از لومکس دعوت بعمل می اورد.‏
لومکس که شهوت شهرت و تکبر وجودش را فراگرفته است به دنبال کسب موفقیت های بیشتر ، این پیشنهاد را قبول می کند؛ و ‏این درحالی است که مادر او انسانی مذهبی و خداترس است که با رفتن او به نیویورک به شدت مخالفت می کند. و رفتن لومکس ‏را به نیویورک به منزله ی ورود به شهر « بابیلون » می داند. شهری که بر اساس آموزه های انجیل ، به دلیل نافرمانی مردمانش ‏به عذاب الهی دچار شد‎.‎‏ با این وجود لومکس همراه همسر خود روانه نیویورک می شود و ‏به استخدام این موسسه حقوقی ‏قدرتمند در ‏منهتن در می آید.‏
در این فیلم مهیج که قصد دارد مخاطب را متوجه شخصیت و جایگاه حساس یک وکیل مدافع در جامعه نماید ، آلپاچینو با ‏بازیگری خیره کننده در نقش «آقای میلتون» رئیس موسسه حقوقی ظاهر شده است که نماد شیطان است. موسسه ای که به ‏دفاع از حقوق اشخاصی می پردازد که عمدتا جزو غول های املاک و برج سازان و سایر متهمانی هستند که با دور زدن قوانین و ‏اعمال مجرمانه به تجارت سوداگرانه خود مشغول هستند و هیچ کدام پیشینه پاک و درستی ندارند. ‏
داستان اصلی فیلم از لحظه آشنایی لومکس و میلتون آغاز می شود، در سکانسی ویژه که لوکیشن آن پشت بام یک برج بسیار ‏بلند است ، میلتون ، لومکس را مخاطب قرار می دهد و همزمان به مردم پایین اشاره می کند و آن ها را به صورت نقاطی کوچک ‏در خیابان ها توصیف می کند و سپس با این فضا سازی از وکیل مدافع جوان می پرسد که «آیا نبودن هر کدام از این نقاط ، هیچ ‏اهمیتی دارد؟‎!‎‏» . یک تجسم سازی حرفه ای و بسیار زیرکانه که حکایت از کوچک جلوه دادن گناه توسط شیطان دارد‎.‎‏ و این ‏فضاسازی اولین گام برای آماده ساختن ذهن لومکس است تا بتواند با وی اهداف شوم خود را دنبال کند. صحنه ای که می توان ‏گفت از داستان وسوسه ی مسیح بر روی قله ی کوه اقتباس شده است. به وکیل جوان پیشنهادی شده است که می تواند تمام ‏منهتن را زیر پا سلطه‌ی خود داشته باشد و نیز از طرفی همیشه احتمال سقوطی بزرگ و ناگهانی برای وجود خواهد داشت.‏
اقامتگاه لومکس و ماری جایی انتخاب می شود که این دو حتی خواب آن را نمی دیدند و در این سکانس است که ماری متقاعد ‏می شود که تصمیم آنها برای مهاجرت به نیویورک درست بوده و درهای خوشبختی به روی آنها باز شده است. ‏

تنها نقطه ضعف

رابطه دوستانه کوین و میلتون شکل گرفته است و در بازار چینی ها با زمینه سازی های میلتون عمق می یابد :‏
میلتون : تا جایى که میدونم،این تنها نقطه ضعف تو است‎ ‎
لومکس :خب،اون چى هست؟
میلتون :نگاهت،درست مثل یه آدم هوسباز اهل فلوریداست! ‏
لومکس : من هرگز هیچ دادگاهی رو بدون حضور خانمها به پایان نبرده ام.‏

the-devils-advocate

زبان گاو!‏
لومکس کار خود را شروع می کند و میلتون پیشنهاد وکالت کسانی را به او می هد که یکی پس از دیگری انسان هایی خودخواه و ‏متکبر هستند و همگی به نحوی گناهکار محسوب می شوند و لومکس هم که از همان صفت غرور و تکبر برخوردار است تمامی ‏پیشنهادات میلتون را می پذیرد و در تداوم روند شکست ناپذیری خود ، همه آنها را نیز در دادگاه پیروز می شود.و در این راه نه ‏تنها از نبوغ و دانش حقوقی خود به خوبی استفاده می کند بلکه از ابزار مافیای زیرزمینی هم بهره می برد و هرگاه روند انجام ‏وکالت با مشکلاتی رو به رو می شود از طریق این مافیا رقبای خود و همچنین قضات را نیز تحت فشار قرار می دهد. ‏
در سکانسی ویژه که لومکس به شخصی تبهکار مراجعه می کند و وی در پاسخ به استمداد وی ، یک زبان گاو را روی میز می ‏گذارد که پیام آن برای دادستان ، سکوت در برابر بی عدالتی است و به خوبی بیانگر اعمال فشار بر روی دستگاه قضایی محسوب ‏می شود. به این ترتیب لومکس تبدیل به وکیل مدافع شکست ناپذیری می شود که موکلین وی مجموعه ای از افراد گناهکار و ‏شرور هستند که وکالت آنها موجب می شود لومکس هر روز از همسر خود دورتر شود و کم کم از آنجا که زمینه های هوس رانی و ‏خودخواهی در وی وجود دارد درگیر لذتهای خارج از زندگی با همسرش می گردد. ‏

ترامپ مهمان ویژه شیطان!‏
موفقیت های لومکس ادامه دارد و میلتون هم خرسند از این اتفاق مدام بدنبال گسترش فعالیت موسسه خود است . در یک ‏مهمانی که بوسیله بارزون از مدیران ارشد وی ترتیب داده می شود ، کلکسیونی از موکلین موسسه به لومکس معرفی می شوند ، ‏موکلینی از سراسر دنیا و افراد پر نفوذ سیاسی آمریکا و جالب اینکه در این سکانس سناتورهای جمهوری خواه آمریکا هم حضور ‏دارند و در دیالوگی نام دونالد ترامپ که نامزد ریاست جمهوری آمریکا در 2016 است و از رقبای جمهوری خواه خود در رقابت ‏درون حزبی پیشی گرفته است نیز به شکلی ویژه و تامل برانگیز آورده می شود .‏
اما در همین مهمانی است که میلتون تلاش می کند روی ماری همسر لومکس نیز تاثیر بگذارد و با وی خلوت می کند و در گوش ‏ماری نجواگری هایی وسوسه انگیز می کند. از نوع لباس پوشیدن ماری تا مدل موهای وی را مورد نقد قرار می دهد و درباره ‏زیبایی های زنان و لذت هایی که می توانند داشته باشند صحبت می ‏کند و موفق می شود ماری را کمی متقاعد کند جذابتر ‏شود. ولی وسوسه های میلتون در همین حد روی ماری تاثیر می گذارد و در واقع ایمان ماری در همین اندازه محک می خورد.‏

41cecedcd556930d978c97d6936f9ba4

پــس عـشــق چــی ‏مـیــشــه؟
میلتون مدام به وسوسه های خود ادامه می دهد و لومکس هم بی پروا به وسوسه های وی ‏پاسخ مثبت می هد و حتی الان ‏میلتون موفق شده است ماری را هم کمی وسوسه کند و ‏بین آنها کمی فاصله انداخته است . مثلا در صحنه ای با لومکس درباره ‏عشق صحبت می کند و سعی در بی ‏اهمیت جلوه دادن آن دارد و در پاسخ به این سوال لومکس که می پرسد : پــس عـشــق ‏چــی ‏مـیــشــه؟ و میلتون در جواب می گوید: خـیـلـی بـهـش اهـمـیـت داده شــده! از نـظـر ‏شـیـمـیـایـی هـیـچ ‏تـفـاوتــی بــا خــوردن مـقـدار زیـادی شـکـلـات نــداره! . تلاش های میلتون ، لومکس را غرق در هوس رانی می کند تا اینکه ‏همسر ‏خود را نادیده می گیرد و به سمت زن جذابی که کانی نیِلسِن در آن نقش ایفا می کند و در ‏دفتر وکیل مدافع جوان ‏مشغول به کار است کشیده می شود. و این در حالی است که ماری به شدت خواهان فرزند است و با دیدن چنین وضعی نا ‏امیدانه در خود می شکند.‏ و به همان نسبت که لومکس را در حال دور شدن از خود می بیند دچار افسردگی و مشکلات روانی ‏زیادی می شود و این درحالی است که لومکس هم متوجه افسردگی و حال بسیار نامساعد همسر خود شده است اما با این وجود ‏همکاری خود را با میلتون ادامه می دهد.‏

چشم برزخی ماری!‏
در این فیلم ماری اولین نفری است که از صحنه های فرا طبیعی در فیلم پرده برداری می کند ، وقتی چهره و بدن یکی ‏از ‏همسایگان خود را در قالب اهریمن می بیند از لومکس می خواهد که همکاری اش را با میلتون متوقف کند و با هم به فلوریدا ‏بازگردند ، اما لومکس خودخواهانه به همکاری اش با میلتون ادامه می هد. ‏
در یک صحنه که مادر لومکس به آنها سر زده است با دیدن میلتون خاطره ای به شدت دردناک و تلخ برای وی زنده می شود . ‏خاطره ای که راز پدر لومکس در آن نهفته است. ‏
به هرحال! فعالیت لومکس ادامه دارد و به تبع آن همینطور از ماری دور می شود تا اینکه ماری شدیدا دچار افسردگی می شود ، ‏حالت های روانی ماری در سکانسی خیالی که موجودی اهریمنی رحم وی را تخلیه می کند بسیار تشدید می شود و در پی این ‏اتفاق و حالات عجیبی که برای ماری مانند حس نمودن حضور شیاطین در اتاق خود ، وی را تبدیل به انسانی به شدت بی ثبات و ‏ناآرام کرده است و فقط به لومکس التماس می کند این کار را رها کند و با هم به فلوریدا برگردند و بالاخره لومکس متقاعد می ‏شود که به خواست ماری تن دهد اما انجام این خواسته را منوط می کند به انجام پرونده ای که درگیر آن است . و به ماری قول ‏می هد بعد از پیروزی در این پرونده با هم به خانه برگردند. اما ماری که حضور شیاطین را در این پرونده به خوبی حس می کند ‏امید خود را به بازگشت از دست می دهد. پرونده ای که لومکس را درگیر دفاع از موکلی شیاد کرده که قاتل سه زن به طرز ‏فجیعی بوده است. لومکس به ماری قول می دهد و با جدیت به پیگیری پرونده دفاع از آن قاتل بیرحم می پردازد و در این دادگاه ‏هم پیروز می شود و بعد از آن به سرعت می رود تا به قولی که به ماری داده است عمل کند. ‏
اما متوجه می شود که ماری به کلیسا رفته است و در وضعی بسیار وخیم و هولناک قرار گرفته است ، ماری به شکلی وحشیانه ‏مورد تجاوز قرار گرفته بود و در بدن وی آثار متعدد شکنجه وجود داشت و در اعترافی غم انگیز به لومکس می گوید میلتون به ‏وی تجاوز کرده و به این روز انداخته است و این اعتراف در حالی صورت می گیرد که لومکس میلتون را در آن لحظه ای که ماری ‏حرفش را می زند در دادگاه دیده بود و ادعای ماری را باور نمی کند .‏
پس از این اتفاق غم انگیز لومکس ماری را به بیمارستان می برد تا تحت نظر باشد. در بیمارستان ماری در حالیکه دستهایش را ‏بسته اند تا به خود آسیب نزند به لومکس حرفهایی می زند که وجود آدمی را تحت تاثیر قرار می دهد :‏
من میدونم چرا این اتفاقات میفته ، دلیلش پوله . پول خون . ما چنین پولی خورده ایم ، هر دوی ما. ما میدونستیم. میدونستیم ‏همه ی موکلین تو همه گناهکار بودند. اما تو فقط می خواستی برنده باشی... همیشه. و الان من حتی نمیتونم خودم رو توی آینه ‏ببینم . چون اگه توی آینه نگاه کنم یه غول شیطانی میبینم...‏

مرگ بارزون و بازرس دادگستری
پس از بستری کردن ماری در آسایشگاه روانی ، لومکس در مراسم یادبود بارزون (همکار خود) شرکت می کند. کسیکه قصد ‏داشت علیه میلتون شهادت بدهد ولی با وسوسه های میلتون بوسیله دو ولگرد به قتل رسیده بود. ‏
در کلیسا حالات روانی خاصی در به لومکس دست می دهد که باعث می شود کلیسا را ترک کند . در همین حال بازرس وزارت ‏دادگستری سر راه وی قرار می گیرد و در حالیکه همقدم می شوند سعی می کند ماجرای شهادت بارزون علیه میلتون را برای ‏لومکس بازگو کند و او را متوجه اشتباه خود نماید و متقاعد شود مسیر بارزون را ادامه دهد تا بتوانند میلتون را به پای میز ‏محاکمه بکشانند. اما همزمان با عبور بازرس از خیابان در حالیکه همچنان لومکس ترغیب می کند کاری کند تا دیر نشده ، ‏ناگهان خودرویی بر اثر وسوسه های میلتون وی را زیر می گیرد و پیگیری های بازرس ناتمام باقی می ماند.‏

خودکشی ماری
ماری در بیمارستان بستری است و مادر لومکس هم هست ، ماری بار دیگر باطن وحشتناک یک زن از همکاران لومکس را می ‏بیند و اینبار برای رهایی از این وضعیت ترسناک سرانجام از بازگشت زندگی خود به حالت عادی و خوشبختی در کنار یک همسر ‏عاشق پیشه کاملا ناامید می شود و به طرز غم انگیزی همزمان با ورود لومکس به بیمارستان ، جلوی چشم وی گلوی خود را می ‏برد و به زندگی خود روی دستان همسرش پایان می دهد . و در این لحظه ضجه های لومکس و التماس های وی برای بازگشت ‏ماری به زندگی دیگر کارساز نیست. صحنه ای تراژیک که به شدت لومکس را تکان می دهد و در این هنگام که همه چیز را از ‏دست رفته می بیند به خودش می آید و متاثر و مغموم از مرگ همسرش ، مسبب اصلی همه این مصیبت بزرگ را میلتون می ‏داند. به این ترتیب فورا خود را به اتاق میلتون در بالاترین طبقه ی ساختمان موسسه می رساند و اینجاست که صحنه های بسیار ‏هیجان انگیز فیلم رقم می خورد و به اوج خود می رسد . خواندن دیالوگ های به یاد ماندنی و تامل برانگیز این سکانس خالی از ‏لطف نیست .‏
پس از ورود لومکس به دفتر میلتون :‏
میلتون : در مورد یک چیز حق با تو بود . من همیشه مراقب بودم و کار دیگه ای از دستم بر نمیومد! مراقبت ... انتظار... نفسم رو ‏حبس می کردم ... ولی کوین من یک عروسک گردان نیستم . من این اتفاقات رو رقم نمیزنم . من هیچوقت چنین کاری نمیکنم.‏
لومکس : با ماری آن چیکار کردی؟
میلتون : تصمیم آزاد! . درست مثل بالهای یک پروانه است . وقتی دست روی اونها بذاری دیگه هیچوقت نمیتونه پرواز کنه. من ‏فقط زمینه کار رو مهیا میکنم. بقیه شرایط رو خود تو فراهم میکنی .‏
لومکس در حالیکه اسلحه را به سمت میلتون گرفته است میپرسد : چه بلایی سر ماری آن اوردی؟
میلتون : خب در یک درجه بندی بین یک تا ده ، ده در واقع منحرف ترین صحنه جنسی است که هر مردی میشناسه . یک هم ‏مثل عملی میمونه که کوین لومکس هر شب جمعه انجام میده! و نباید بیش از این گستاخی کرد... من و مری آن تقریبا از نظر ‏رتبه بندی در مرتبه هفت هستیم! ‏
لومکس : لعنتی ... (وبه سمت میلتون چندین بار شلیک می کند اما در کمال ناباوری متوجه می شود که گلوله ها هیچ اثری روی ‏میلتون ندارد). از این صحنه میلتون به وجد آمده و این همان چیزی بود که از لومکس انتظار داشت و بسیار هیجان زده ابراز ‏خوشحالی می کند و مدام لومکس را ترغیب به شلیک می کند. آره خوبه شلیک کن...این همون خشمیه که من دوست دارم‎ … ‎این آخرین مرحله تا عریانی کامله‎…‎مرحله پنهان شدنه و آخرین برگ انجیله!‏
لومکس : تو کی هستی ؟ چی هستی ؟!‏
میلتون : من کی هستم؟! تو کی هستی؟ هیچوقت در هیچ پرونده ای بازنده نبودی...چرا؟! تو واقعا فکر میکنی چرا؟ چون تو لعنتی ‏فکر میکنی خیلی خوب و باهوشی؟ بله اما چرا واقعا؟! ‏
لومکس : چون تو پدر من هستی؟
میلتون : یه کمی فراتر از اینه که میگی کوین! . اون دادگاه بیش از حد خوب و پر شور پیش میرفت درسته؟ میدونی طرح این ‏بازی چیه کوین؟ من یک مجری خوب هستم و این یک روزی بالاخره باید معلوم می شد. هیچکس نمیتونه همیشه برنده باشه.‏
لومکس : تو چی هستی لعنتی؟
آه … من اسمای زیادی دارم.. ‏
لومکس : شیطان …‏
میلتون : منو پدر صدا کن….‏
لومکس با افسوس : مری آن اینو میدونست. اون میدونست و برای همین از سر راه برش داشتی...‏
میلتون : تو در مورد مری آن منو مقصر میدونی؟! امیدوارم اینو جدی نگی! تو میتونستی هر وقت بخای اونو نجات بدی...همه ‏چیزی که اون می خواست فقط عشق بود. اما تو خیلی سرت شلوغ بود...‏
لومکس : این دروغه.‏
میلتون : من به تو گفتم مراقب همسرت باش... اما تو چکار کردی؟ ... همرو خودت انتخاب کردی...همرو میدونستی گناهکار ‏هستن...من توی مترو بهت گفتم شاید اینبار نوبت تو باشه که ببازی...اینطوری فکر نمی کردی؟
لومکس : باخت! من نمی بازم. من می برم. من همیشه می برم. من وکیل هستم . این شغل منه...‏
میلتون : کبر و غرور... این گناه مورد علاقه منه . کوین این موضوع کاملا ساده ایه. عشق به خود. یک افیون کاملا طبیعی. موضوع ‏این نیست که تو مراقب مری آن نبودی بلکه موضوع اینه که کمی درگیر مسائل یک نفر دیگه شده بودی . خودت.‏
لومکس درحالیکه بسیار مغموم است با بغض می گوید : حق با توست. من همیشه همینطور بودم. من گذاشتم اون بره.‏
میلتون : زیاد به خودت سخت نگیر کوین ، فقط کمى بیشتر مى خواستى‎ ‎‏. به من اعتماد کن .‏
لومکس : من ازون غافل شدم و همینطور پیش رفتم...‏
در این لحظه کادری که در دوربین نمایان می شود زیر پای لومکس را نشان می دهد که زمین حالت شطرنجی دارد و این صحنه ‏همراه با آهنگ تحسین برانگیزی که در کل این سکانس پخش می شود ، حس هیجان را به خوبی القا می کند .‏

devils-advocate

لومکس : در جهنم فرمانروایی کنی ، بهتره تا در بهشت ، همینطوره؟‏
شیطان : چراکه نه؟ من از ابتدای خلقت ، اینجا روی زمین بوده ام ، تمام احساسات و هیجانی رو که انسان باهاش تحریک میشه ، ‏پرورش دادم ، همیشه به خواسته هاش اهمیت دادم و هیچوقت اونرو سرزنش نکردم . چرا؟ چون با وجود همه ی عیب ها و کاستی ‏هاش ، هیچوقت اونرو طرد نکردم. من طرفدار انسان هستم ، من انسان گرا هستم، شاید آخرین انسان گرا. چه کسی در ذهن سالم ‏خودش میتونه انکار کنه که قرن بیستم به طور کامل مال منه؟ من دارم به اوج می رسم ، دیگه نوبت منه ، دیگه نوبت ماست.‏
و در همین حال شیطان در تلاش است کوین را متقاعد کند این راه را ادامه دهد و یک امپراطوری برای خود دست و پا کند. وعده ‏های بیشمار و دورنمای وسوسه انگیزی برای کوین طراحی می کند و لومکس دوباره کمی تحت تاثیر قرار می گیرد. اما خیلی زود ‏خود را باز می یابد و میلتون را در مواجهه با این سوال قرار می دهد، چرا قانون؟ چرا وکلا؟
میلتون : چون قانون، پسرم مارو به همه چیز میرسونه! در واقع آخرین گذرگاه پنهانه. این یه جور کشیش بودن جدیده! ... ‏میدونی دانشجوهای زیادی در دانشکده های حقوق هستند...تعدادشون از وکیل های روی زمین خیلی بیشتره...ما ظهور می ‏کنیم ... سلاح ها شلیک می کنند! ...و همه ما تبرئه بعد از تبرئه بعد از تبرئه... تا جائیکه بوی تعفن اون به قدری زیاد میشه که ‏به بهشت هم میرسه...بعد همه ی اونهایی که اونجا هستند رو شوکه میکنه...‏
لومکس با پوزخند: شما در کتاب مقدس بازنده هستید. این مقدر شده که ما بازنده باشیم...پدر! ...‏
لومکس : نظرت درباره عشق چیه؟ ‏
میلتون: بیش از حد به اون بها داده شده..تفاوت چندانی با خوردن یه عالمه شکلات نداره...‏
در همین حال که میلتون تصور می کند به هدف خود نزدیک شده است و همچنان می تواند کوین را در چنگ خود نگه دارد به ‏وی می گوید حالا وقتشه بری جلو و چیزیرو که مال خودته برداری...‏
اما لومکس ، ناگهان انگار فطرت فضیلت جوی وی زنده می شود و با تمسک به قاعده ی اختیار در انسان با شلیک گلوله به سر ‏خود ، از گردابی که به آن دچار شده است رها می گردد و شیطان را در گام نهایی اش ناکام می گذارد. ‏

ha2g1m9dzby5bmfxnv3y

sbi4u

مشاهده کنیده : 

وکیل مدافع شیطان - سکانس پایانی قسمت لحظه رستگاری

اما قرار نیست فیلم در این نقطه پایان یابد!‏
لومکس همه ی این وقایع را در عالم رویا و در وقت تنفس دادگاه مربوط به تجاوز یک معلم بی اخلاق به دانش آموز خود تجربه ‏کرده است و در نهایت با رستگاری بدست آمده ، اینک لومکس فرصتی دوباره برای زندگی سالم یافته است و این بار در همان ‏دادگاه شهر فلوریدا که در آن یک بار به ناحق رای دادگاه را برده بود حضور می یابد و از وکالت آن معلم بی اخلاق انصراف می ‏دهد. هر چند این کار او باعث می شود تا خدشه ای بزرگ به شهرت او پدید آید اما به اتفاق همسرش ماری آن از این تصمیم ‏خوشنود هستند.‏
اما در سکانس انتهایی این فیلم بار دیگر شیطان به صورت یک خبرنگار به وسوسه ی لومکس می پردازد و لومکس باز هم بنا بر ‏ویژگی شاخص غرور خود، تن به اشتباهی دیگر می دهد‎.‎
پیام فیلم
با دیدن این فیلم در می یابیم یکی از مهمترین نقاط ضعف انسان ها خودخواهی است که در مقابل فضیلت دیگرخواهی و خیر ‏عام خودنمایی می کند و این خودخواهی می تواند منشاء بسیاری از مشکلات زندگی بشری و سیاهی های این دنیا باشد. اما در ‏مورد شغل وکالت و اهمیت آن می توان این نتیجه را گرفت که «برخلاف ذهنیت اکثر مردم دنیا، وکیل خوب بودن ، به معنی ‏پیروزی و برنده شدن در پرونده ها نیست. وکیل مدافع قبل از قبول وکالت استقلال کامل دارد که آن پرونده را قبول کند یا خیر! ‏و این همان قاعده اختیار و فضیلت جویی است که لومکس در سکانس های پایانی فیلم از آن برای رستگاری خود استفاده می ‏کند. البته حق و حقیقت چیزی نیست که براحتی و با مشاهده چند مدرک بدست بیاید، بخصوص در جایی که موکل معمولاً در ‏حالت خوشبینانه نیز راستش را نمی گوید(اگر دروغ نگوید)! از طرف دیگر، بعضی پرونده ها آنقدر پیچیده است که پس از صدور ‏در دادگاه بدوی، در دادگاه تجدیدنظر رأی نقض می شود و حتی گاهی هست شعب دیوان عالی نیز که مجرب ترین قضات را ‏دارند، در رسیدن به حق، اختلاف نظر دارند. در اینجا چگونه از یک وکیل می توان انتظار داشت حق را دریابد.‏
با اینهمه، وکیل در بررسی نخستین و بازجویی از موکل می تواند بعضی چیزها را کشف کند و به حقانیت و عدم حقانیت وی ‏آگاهی یابد.» در این فیلم نظر یکی از منتقدین نیز جالب است که اشاره می کند : در فیلم «وکیل مدافع شیطان» صحنه ای ‏وجود دارد که آدمی را به تحیّر و خدای ناکرده به تشکیک وا می دارد. در آن صحنه، شیطان به وکیل مدافع پیشنهاد می کند که ‏با خواهر ناتنی خودش نزدیکی کند تا بچه ای به دنیا آید که صاحب قدرت او گردد. پس از اینکه وکیل امتناع می کند، شیطان ‏بحث «خدا» را پیش می کشد که خداوند نمی خواهد خوشی انسان ها را ببیند. او می گوید: خداوند قوانینی برخلاف سرشت و ‏طبیعت انسان وضع کرده است و... این حرف ها زمانی زده می شود که قبلاً شیطان از دوستی و صمیمیت بیشتر وکیل با ماری ‏‏(همسرش) سخن گفته است و حتی گاهی او را از پیگیری پرونده هایی که ناحق است برحذر می دارد. اینها همه پیش زمینه ای ‏برای استدلال شیطان در مورد خداوند تلقی می شود.‏
اما نکته اصلی در فیلم این است که شیطان «کبر و غرور» را گناه مورد علاقه خود معرفی می کند و حتی پس از اینکه وکیل ‏مدافع پس از آن تجربه ترسناک خیالی بدلیل خودداری از ظلم تصمیم می گیرد از پرونده کناره گیری کند، باز هم بصورت یک ‏خبرنگار ظاهر شده و می خواهد این اقدام وکیل را پیش کشیده و در وکیل حس غرور و سرخوشی ناشی از این تصمیم سنجیده و ‏انسانی را ایجاد کند‎.‎‏ ‏

نویسنده : جمال الدین تراز – مدیر موسسه حقوقی بین المللی دانش محور تاراز


کلمات کلیدی: شیطان، آلپاچینو، وکیل، فیلم، کیانو ریوز، ترون، ترامپ، آمریکا
آگهی

آگهی شما در این صفحه

درخواست ثبت آگهی
برای دوستانتان به اشتراک بگذارید

برای اشتراک گذاری این صفحه، روی هر کدام از شبکه های اجتماعی که مایل بودید کلیک کنید: