کلینیک حقوقی ایران

اولین سامانه مشاوره هوشمند حقوقی در دنیا www.iranlawclinic.com

فهرست بستن

برچسب: جوک (برگه 1 از 2)

پیشنهاد قاضی القضاتی شهر به شیخ بهایی

روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت: دلم مى‏خواهد ترا قاضى القضات کشور نمایم تا همانطور که معارف را منظم کردى دادگسترى را هم سر و صورتى بدهم بلکه احقاق حق مردم بشود.

روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت:
دلم مى‏خواهد ترا قاضى القضات کشور نمایم تا همانطور که معارف را منظم کردى دادگسترى را هم سر و صورتى بدهم بلکه احقاق حق مردم بشود.
شیخ بهایى گفت:
قربان من یک هفته مهلت مى‏خواهم تا پس از گذشت آن و اتفاقاتى که پیش آمد خواهد کرد چنانچه بار هم اراده ملوکانه بر این نظر باقى باشد دست به کار شوم و الا به همان کار فرهنگ بپردازم.
شاه عباس قبول کرد و فردا شیخ سوار بر الاغش شده و به محل مصلاى خارج از شهر رفت و افسار الاغش را به تنه درختى بست و وضو ساخت و عصاى خود را کنارى گذاشت و براى نماز ایستاد، در این حال رهگذرى که از آنجا مى‏گذشت، شیخ را شناخت، پیش آمد سلامى کرد شیخ قبل از عقد نماز جواب سلام را داد و گفت:
اى بنده خدا من مى‏دانم که ساعت مرگ من فرار رسیده و در حال نماز زمین مرا بلع مى‏کند، تو اینجا بنشین و پس از مرگ من الاغ و عصاى مرا بردار و برو به شهر به منزل من خبر بده و بگو شیخ به زمین فرو رفت. لیکن چون قدرت و جرات دیدن عزرائیل را ندارى چشمانت را بر هم بگذار و پس از خواندن هفتاد مرتبه قل هو الله احد مجددا چشم هایت را باز کن و آن وقت الاغ و عصاى مرا بردار و برو.
مردک با شنیدن این حرف از شیخ بهایى با ترس و لرز به روى زمین نشست و چشمان خود را بر هم نهاد و شیخ هم عمامه خود را در محل نماز به جاى گذاشته، فوراً به پشت دیوارى رفت و از آنجا به کوچه‏اى گریخت و مخفیانه خود را به خانه خویش رسانیده و به افراد خانواده خود گفت:
امروز هر کس سراغ مرا گرفت بگوئید به مصلا رفته و برنگشته فردا صبح زود هم من مخفیانه مى‏روم پیش شاه و قصدى دارم که بعداً معلوم مى‏شود.
شیخ بهایى فردا صبح قبل از طلوع آفتاب به دربار رفت و چون از مقربین بود هنگام بیدار شدن شاه اجازه تشرف حضور خواست و چون شرفیابى حاصل کرد عرض کرد:
قبله گاه‏ها مى‏خواهم کوتاهى عقل بعضى از مردم و شهادت آنها را به راى العین از مد نظر شاهانه بگذرانم و ببینید مردم چگونه عقل خود را از دست مى‏دهند و مطلب را به خودشان اشتباه مى‏نمایند.
من چگونه مى‏توانم قاضى القضات شوم با علم به اینکه مردم هر شهادتى بدهند معلوم نیست که درست باشد، آن وقت مظلمه گناهکاران یا بى گناهان را به گردن بگیرم.
شاه عباس با تعجب پرسید: ماجرا چیست ؟
شیخ بهایى گفت:
من دیروز به رهگذرى گفتم که چشمت را هم بگذار که زمین مرا خواهد بلعید و چون چشم بر هم نهاد من خود را مخفى ساخته و به خانه رفتم و از آن ساعت تا به حال غیر از محارم خودم کسى مرا ندیده و فقط عمامه خود را با عصا و الاغ در محل مصلى گذاشتم ولى از دیروز بعدازظهر تا به حال در شهر شایع شده که من به زمین فرو رفتم و این قدر این حرف به تواتر رسیده که همه کس مى‏گوید من خودم دیدم که شیخ بهایى به زمین فرو رفت. حالا اجازه فرمایید شهود حاضر شوند!
به دستور شاه مردم در میدان شاه و مسجد شاه و عمارت‏هاى عالى قاپو و تالار طویله و عمارت مطبخ و عمارت گنبد و غیر اجتماع نمودند، جمعیت به قدرى بود که راه عبور بر هر کس بسته شد، لذا از طرف رئیس تشریفات امر شد که از هر محلى یک نفر شخص متدین و صحیح العمل و فاضل و مسن و عادل براى شهادت تعیین کننده تا به نمایندگى مردم آن محل به حضور شاه بیاید و درباره فقدان شیخ بهایى شهادت بدهند.
بدین ترتیب ۱۷ نفر شخص معتمد واجد شرایط از ۱۷ محله آن زمان اصفهان تعیین شدند و چون به حضور رسیدند، هر کدام به ترتیب گفتند: به چشم خود دیدم که چگونه زمین شیخ را بلعید!
دیگرى گفت:
خیلى وحشتناک بود ناگهان زمین دهان باز کرد و شیخ را مثل یک لقمه غذا در خود فرو برد.
سومى گفت:
به تاج شاه قسم که دیدم چگونه شیخ التماس مى‏کرد و به درگاه خدا تضرع مى‏نمود.
چهارمى‏ گفت:
خدا را شاهد مى‏گیرم که دیدم شیخ تا کمر در خاک فرو رفته بود و چشمانش از شدت فشارى که بر سینه‏اش وارد مى‏آمد از کاسه سر بیرون زده بود!
به همین ترتیب هر یک از آن هفده نفر شهادت دادند. شاه با حیرت و تعجب به سخنان آنها گوش مى‏کرد. عاقبت شاه آنها را مرخص کرد و خطاب به آنها گفت:
بروید و اصولاً مجلس عزا و ترحیم هم لازم نیست زیرا معلوم مى‏شود شیخ بهایى گناهکار بوده است!
وقتى مردم و شاهدان عینى رفتند، شیخ مجدداً به حضور شاه رسید و گفت:
قبله عالم. عقل و شعور مردم را دیدید؟
شاه گفت:
آرى، ولى مقصودت از این بازى چه بود؟
شیخ عرض کرد:
قربان به من فرمودید، قاضى القضات شوم.
شاه گفت:
بله ولى چطور؟
شیخ گفت:
من چگونه مى‏توانم قاضى القضات شوم با علم به اینکه مردم هر شهادتى بدهند معلوم نیست که درست باشد، آن وقت مظلمه گناهکاران یا بى گناهان را به گردن بگیرم. اما اگر امر مى‏فرمایید ناگزیر به اطاعتم و آنگاه موضوع المامور و المعذور به میان مى‏آید و بر من حرفى نیست!
شاه عباس گفت:
چون مقام علمى تو را به دیده احترام نگاه کرده و مى‏کنم لازم نیست به قضاوت بپردازى، همان بهتر که به کار فرهنگ مشغول باشى.
از آن پس شیخ بهایى براى ترویج علوم و معارف زحمت بسیار کشید و مقام شامخ علما را به حدى به درجه تعالى رسانید که همه کس آنان را مورد تکریم و تعظیم قرار مى‏داد.

مشاوره حقوقی

سوال: خیلی سعی می کنم آدم خوبی باشم ، ولی نمی توانم . پیشنهاد شما چیست؟
مشاور: کار سختی است و به نظر بنده نیازی به این کار نیست .

سوال: پس چه کنم؟
مشاور: فقط کافی است خوب به نظر برسید!

سوال: آیا می توانیم هر کسی را وصی خود قرار دهیم؟
مشاور: از نظر قانونی چنانچه فرد از نظر عقلی سالم باشد، مشکلی ندارد ولی بعضی مشاغل به نظر بنده باید ممنوع باشد.
س: مثلاً چه کسی؟
مشاور: پزشک معالج !

سوال : چند روز است زنم خانه را رها کرده و رفته ، رفتم پیش یک حقوقدان گفت دادخواست تمکین بده . خواستم ببینم دادخواست تمکین به زبان ساده یعنی چه ؟ آیا مؤثر خواهد بود ؟
مشاور: تمکین یعنی ، صید ماهی با قلاب سنگ!

سوال : در سالهای اخیر دانشکده های پزشکی و حقوق ، بدون رعایت کیفیت ، دانشجوی پزشکی و حقوق می پذیرند، خواستم بپرسم به راستی فکری برای این همه فارغ التحصیل کرده اند؟
مشاور: به نظر می رسد این مشکل قابل حل باشد.
س : برای هر دو رشته ؟
مشاور: بله برای هر دو رشته
س : چگونه ؟
مشاور : برای افتتاح هر مطب ، وجود یک حقوقدان را در کنار پزشک الزامی کنند.
س: که چه بشود؟
مشاور: که برای بیماران وصیت نامه تنظیم کنند!!

سوال : من عضو هیئت مدیره شرکت …. هستم . ما اعضای هیئت مدیره ، بعضی اوقات در جهت حفظ منافع شرکت ، اقداماتی انجام می دهیم که بعضاً با قانون یا تصمیمات مجمع عمومی مغایر است .
مشاور : خوب ؟
سوال : بازرسی داریم که خیلی صدا می کند ، چه کنیم تا آرام شود؟
مشاور: آن چه صدا می کند باید روغن کاری شود.

قاضی و مرد خشمگین

ﻗﻠﻤﯽ ﺍﺯ ﻗﻠﻤﺪﺍﻥ ﻗﺎﺿﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩ،
ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺁﻧﺠﺎ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﮔﻔﺖ: ﺟﻨﺎﺏ ﻗﺎﺿﯽ ﮐﻠﻨﮓ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭﯾﺪ
ﻗﺎﺿﯽ ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ : ﻣﺮﺩﮎ ﺍﯾﻦ ﻗﻠﻢ ﺍﺳﺖ ﻧﻪ ﮐﻠﻨﮓ
ﺗﻮ ﻫﻨﻮﺯ ﮐﻠﻨﮓ ﻭ ﻗﻠﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺑﺎﺯ ﻧﺸﻨﺎﺳﯽ ؟!
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ :  ﻫﺮ ﭼﻪ ﻫﺴﺖ ﺑﺎﺷﺪ ، ﺗﻮ ﺧﺎﻧﻪ ی ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﺁﻥ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﮐﺮﺩﯼ …
” ﻋﺒﯿﺪ ﺯﺍﮐﺎﻧﯽ “

حکایت بهلول و شرب خمر

روزی یکی از دوستان یهلول گفت : ای بهلول !
من اگر انگوری بخورم آیا حرام است؟
بهلول گفت : نه !
پرسید اگر بعد از خوردن انگور درزیرآفتاب دراز بکشم ِ آیا حرام است؟
بهلول گفت : نه !
پرسید پس چگونه است که اگر انگور رادرخمره ای بگذاریم وآن را زیر نور آفتاب قرار دهیم وبعد از مدتی آن را بنوشیم حرام میشود؟
بهلول گفت : نگاه کن ! من مقداری آب به صورت تو میپاشم آیا دردت می آید؟
گفت : نه
بهلول گفت : حال مقداری خاک نرم بر گونه ات میپاشم . آیا دردت می آید؟
گفت : نه
سپس بهلول خاک وآب را با هم مخلوط کرد وگلوله ای گلی ساخت وآن را محکم بر پیشانی مرد زد!
مرد فریادی کشید وگفت : سرم شکست !
بهلول با تعجب گفت چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب وخاک است
وتو نباید احساس درد کنی
اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی !!!

حکایت دزد و باغبان

یکی در باغ خود رفت، دزدی را پشتواره ی پیاز در بسته دید. گفت: در این باغ چه کار داری؟
گفت: بر راه می گذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت.
گفت: چرا پیاز برکندی؟
گفت: باد مرا می ربود، دست در به پیاز می زدم، از زمین بر می آمد.
گفت: این هم قبول ولی چه کسی جمع کرد و پشتواره بست.
گفت: والله من نیز در این فکر بودم که آمدی!

خزانه ی انوشیروان

گویند چون خزانه ی انوشیروان عادل را گشودند، لوحی دیدند که پنج سطر بر آن نوشته شده بود:
هر که مال ندارد، آبروی ندارد
هر که برادر ندارد، پشت ندارد
هرکه زن ندارد، عیش ندارد
هر که فرزند ندارد، روشنی چشم ندارد
هر که این چهار ندارد، هیچ غم ندارد!
“عبید زاکانی”

مردان و همسر دوم

روزی زنی از یکی از حقوقدانان برجسته پرسید : تا کی می خواهید اجازه دهید مردان همسر دوم اختیار کنند ، نمی خواهید
جلوی این وضع را بگیرید؟
حقوقدان گفت :
تا زمانی که زنان بپذیرند همسر دوم مردی که زن دارد نشوند

اسکناس ۱۰۰ یوروئی

درست هنگامی است که همه در یک بدهکاری بسر می برند و هر کدام برمنبای اعتبارشان زندگی را گذران می کنند.
ناگهان، یک مرد بسیار ثروتمندی وارد شهر می شود. او وارد تنها هتلی که در این ساحل است می شود، اسکناس ۱۰۰ یوروئی را روی پیشخوان هتل میگذارد و برای بازدید اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا می رود. صاحب هتل اسکناس ۱۰۰ یوروئی را برمیدارد و در این فاصله می رود و بدهی خودش را به قصاب می پردازد قصاب اسکناس ۱۰۰ یوروئی را برمیدارد و با عجله به مزرعه پرورش خوک می رود و بدهی خود را به او می پردازد. مزرعه دار، اسکناس ۱۰۰ یوروئی را با شتاب برای پرداخت بدهی اش به تامین کننده خوراک دام و سوخت میدهد. تامین کننده سوخت و خوراک دام برای پرداخت بدهی خود اسکناس ۱۰۰ یوروئی را با شتاب به داروغه شهر که به او بدهکار بود میبرد. داروغه اسکناس را با شتاب به هتل می آورد زیرا او به صاحب هتل بدهکار بود چون هنگامیکه دوست خودش را یکشب به هتل آورد اتاق را به اعتبار کرایه کرده بود تا بعدا پولش را بپردازد. حالا هتل دار اسکناس را روی پیشخوان گذاشته است. در این هنگام توریست ثروتمند پس از بازدید اتاق های هتل برمیگردد و اسکناس ۱۰۰ یوروئی خود را برمیدارد و می گوید از اتاق ها خوشش نیامد و شهر را ترک می کند.
در این پروسه هیچکس صاحب پول نشده است. ولی بهر حال همه شهروندان در این هنگامه بدهی بهم ندارند همه بدهی هایشان را پرداخته اند و با یک انتظار خوشبینانه ای به آینده نگاه می کنند.
می گویند دولت انگلستان ازآغاز تا کنون در طول دوره موجودیتش، به این نحو معامله می کند!

روانشناسی بازار وکالت

ﺍﮔﺮ موکل ﮔﻔﺖ ﻣﺴﺎﻟﻪ ﭘﻮﻟﺶ ﻧﯿﺴﺖ، بدونید که ﺩﻗﯿﻘﺎ ﻣﺴﺎﻟﻪ همون ﭘﻮﻟشه!

ﺍﮔﺮ موکل ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﭘﯿﺶ ﺷﻤﺎﺳﺖ ﻭ تا به حال ﺟﺎﯾﯽ ﻧرفتم ، ﺩﻗﯿﻘﺎ ۶۴ ﺗﺎ دفتر وکالت رو رفته ﻭ ۳۹ ﺗﺎﯼ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﻡ تصمیم داره که بره.

ﺍﮔﺮ موکل ﮔﻔﺖ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﺷﻤﺎ ﺭﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺷﻨﯿﺪﻡ و خیلی قبولتون دارم ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺪﺑﺨﺖ ﺷﺪﯼ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺧﺮﺵ ﺑﻬﺶ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﺪﯼ تا از شرش خلاص شی.

ﺍﮔﺮ موکل ﮔﻔﺖ ﺣﺘﻤﺎ ﺧﺪﻣﺖ ﻣﯽ ﺭﺳﯿﻢ ﯾﻌﻨﯽ ﺣﺘﻤﺎ ﺭﻓﺖ، ﺩﯾﮕﻪ ﺍﻡ ﻧﻤﯽ ﺍﺩ

اگر موکل گفت این سوالا رو فقط واسه اطلاعات شخصی خودم میپرسم، یعنی میخواد اطلاعات جمع کنه تا خودش شخصا بره شکایت کنه.

اگر موکل گفت فعلا از شکایتم صرف نظر کردم، دروغ میگه رفته یه وکیل دیگه گرفته و وقت دادگاشم تعیین کرده.

و ﺍﮔﺮ موکل ﺍﻭﻣﺪ ﺳﻮﺍﻻﯼ خیلی ﺧﺎﺹ ﺑﺎ ﮐﻠﻤﺎﺕ کاملا ﺗﺨﺼﺼﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺍﻭﻥ موکل نیست، ﻣﻨﺸﯽ دفتر ﺭﻭﺑﺮﻭﯾیه، ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺁﻣﺎﺭ بگیره واسه رئیسش!

اگر موکل در اثناء کار ، دعوا راه انداخت و از روند کار گلایه کرد ، گلایه از روند کار وکالت نداره بلکه پشیمون شده می خواد شما رو کنار بزاره و پولشو بگیره.

موضوع انشاء: زن می خوام یا نمی خوام؟

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.
تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.
حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود.
ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود!
چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.
در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.
از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !
اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید.
من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.
مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود.
دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.
خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد.
البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است، هم خوشمزه تر است تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!
اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد.
زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین!
اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید.
ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم.
اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است.
اما بعدا فهمیدم که قهر بهتر از دعواست.
آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!
البته زندان آدم را مرد می کند. تازه عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با ازدواج مرد بشود خیلی بهتر است تا برود زندان که آیا مرد بشود یا نشود!
این بود انشای من …

© 2019 کلینیک حقوقی ایران. تمامی حقوق محفوظ است.