dr ardalan

سخنرانی دکتر اسعد اردلان در رونمایی از کتاب طنزسرخ

بازنشر: مصاحبه‌ با دکتر اسعد اردلان به‌ مناسبت رونمایی کتاب “طنز سرخ”
طنز؛ زبانی مخفیکار و وقاری نشسته‌ بر میخ
طنز سرخ یادگاری است از اصرار و توصیه‌های عمران صلاحی، هم او که‌‌ با آوردن نامش بی اختیار لبخندی تلخ بر لبان همه‌ نقش می بندد و نامش امضایی است بر جسارت طنز نویسی کسی که‌ تا دیروز نامش با سیاست، روابط و حقوق بین الملل عجین شده‌ بود .
پیرمرد نشسته‌ بر صندلی های جلو سالن فروردین مجتمع فرهنگی- هنری اداره‌ فرهنگ و ارشاد استان کردستان، با سرخی طنزی نشسته بر لبانش و چشم انتظار رونمایی کتابی که‌ ۴۰ سال خاک خورده‌ است، ما را که‌ می بیند بشاش مثل همیشه‌ با آغوش گرمش پیش می آید و مصاحبه‌ را وا می گذارد به‌ پایان مراسم رونمایی، انگار قرار است اتفاق مهمی بیفتد…
نویسنده‌ پشت تریبون از اهمیت طنز می گوید، از اینکه‌ چگونه‌ گذشته‌ها به‌ طنز آغشته‌ بود و شهر، شهر کتاب و طنزخوانی بود؛ “دکتر اسعد اردلان هر بار که‌ به‌ سنندج بازمی گردد، سراغی از کوچه‌های خاک خورده‌ گذشته‌ می گیرد” و چشمانش که‌ رشته‌ کلام از لبانش می گیرند، تا در پس پشت سرخی طنز، اشک نوستالوژی حلقه‌ بزند؛ “طنز نویسی اش بیشتر به‌ طنز دیگری شبیه‌ است”، این را روزی می گوید که‌ “طنز سرخ”ش رونمایی می شود…
طنز سرخ یادگاری است از اصرار و توصیه‌های عمران صلاحی، هم او که‌‌ با آوردن نامش بی اختیار لبخندی تلخ بر لبان همه‌ نقش می بندد و نامش امضایی است بر جسارت طنز نویسی کسی که‌ تا دیروز نامش با سیاست، روابط و حقوق بین الملل عجین شده‌ بود .
گریزی از امضا زدن های بی وقفه‌ و بی شمار نیست و سهم ما از مصاحبه‌ به‌ فردای نشسته‌ در دفتر” چرو” واگذار می شود و سوالاتی که‌ از سر حوصله‌ی بسیار با کنار هم آوردن گذشته‌، تجربه‌ و دانش پاسخ داده‌ می شوند؛
* دکتر اسعد اردلان با وجود آنکه عمده تلاشهایش را به مباحث حقوقی و سیاسی معطوف نموده است، با انتشار کتابی در حوزه طنز مرتکب! اقدامی شده است که به زعم خود ایشان ؛ به طنزی شبیه است، طنزی که چگونگی ارتکاب! به آن در مصاحبه با ایشان آمده است .

Image processed by CodeCarvings Piczard ### FREE Community Edition ### on 2013-10-08 14:34:16Z | http://piczard.com | http://codecarvings.com

دکتر اسعد اردلان

متن مصاحبه :
– در سفری که برای بار اول به اروپای شرقی با سیستم کمونیستی اش داشتم، با حجابی آهنی مواجه شدم که به گفته چرچیل بین دنیای آزاد و دنیای شرق کشیده شده بود. در دیدار اول برایم مهم بود که بدانم در پس این پرده چه مسائلی اتفاق می افتد، جایی که روزنامه نویس، عکاس و حتی روشنفکر آزاد نمی توانست در آن سرک بکشند.
اولین طنز درباره آن دیار را از زبان مردی ارمنی شنیدم، داستانی درباره جلای وطن و گرفتن تابعیت شوروی و اقامت در جمهوری ارمنستان. او تعریف کرد که چگونه کسانی که موفق به اخذ ویزا می شوند تا ۳یا۴ ماه خبری از آنها شنیده نمی شود، اما بعد از مدتی نامه ای می نویسند و سکونتگاه جدیدشان را به بهشت تشبیه می کنند. بعدها مشخص شد که نامه ها بالاجبار نوشته شده اند. آنها تصویری مطبوع از فرد سفر کرده در حالت ایستاده یا نشسته بر صندلی ای، ضمیمه اشتیاق نامه می کردند تا از این طریق مخاطب نامه، صحت رضایت را باور کند.
این دوست ما تعریف می کرد که چگونه یکی از همین مراجعین بعدها نامه ای ارسال نمود و در آن همان رضایت طبعی را تقریر نموده بود که دیگران می نوشتند، اما در عکس همراه نامه به جای نشستن یا ایستادن چنان بر کف اتاق دراز کشیده بود که همه بی اختیار به کاذب بودن رضایت ها پی می بردند.
وقتی به آنجا رفتم، می شد در اولین دیدار بسته بودن فضا و قلت افراد خارجی- جز چند تن دیپلمات و دانشجو با بورس تحصیلی دولتی- را به عینه مشاهده کرد. روزنامه های محلی با تحریف واقعیت، اخبار حقیقی را در لفافه می پیچاندند، و نکته جالب همین جا بود که طنز تنها راه دسترسی به حقایق بود، به نحوی که شاید در هفته یکی دو بار طنزی را می شنیدیم که از وضعیت آشفته حکایت می کرد.
برای مثال دستمال کلینیکس در آنجا ممنوع بود، موضوعی که برای اروپاییان و آمریکاییها قابل تحمل نبود، و همین زمینه را برای شکل گرفتن گفتار طنز فراهم آورده بود؛ فردی به دستشویی می رود و در حین بیرون آمدن از سوی پلیس مورد بازجویی قرار می گیرد که؛ با نبودن دستمال کاغذی چگونه خودت را پاک کردی؟
– با روزنامه.
– نکند عکس چاوسشکو را به تنت مالیده ای؟
– با نوشته ها پاک کردم نه با عکس.
– پس با گفته های چاوسشکو پاک کردی؟
بعد از مدتی باز، همین ماجرا برای مرد تکرار می شود. به او می گویند؛ با چه خود را پاک کردی؟
– از دستم استفاده کردم.
۲یا۳ ماه بعد، وقتی باز مرد با پلیس روبرو می شود از ترس، خود را ۸ ساعت داخل توالت حبس می کند، ولی به محض بیرون آمدن مورد شماتت پلیس قرار می گیرد و در جواب آنها می گوید: طی این ۸ ساعت خودش خشک شده و نیازی به پاک کردن نداشت.
ببینید چگونه برای یک دستمال کلینیکس ساده ۱۰ الی ۱۵ طنز ساخته شده است که به علت پرنو بودن بعضی از آنها، نمی شود همه را بازگفت. طنز در واقع رسان? عمومی جامعه است و از طریق آن می توان به اصل قضایا پی برد و فهمید درجامعه چه اتفاقی می افتد.
هر اتفاقی که در بلوک شرق بیفتد، پس از مدت کوتاهی به روایتی طنز تبدیل می شد، روایتی که صرفاً بازگو می شود، بدون آنکه ثبت شود و سرآخر مشخص نمی شود راوی حقیقی آن کیست و طنز را که گفته است؟ ولی از هر کس که می شنیدی برایت جالب بود. برای مثال وقتی تخم مرغ در بازار پیدا نمی شد بلا فاصله طنز تخم مرغ دهن به دهن می گشت.
طنز در این ممالک و به ویژه در مجارستان که من آنجا بودم جرم محسوب نمی شد، بلکه در هیات مفهومی “تحریک” مورد پیگرد دادگاه قرار می گرفت. با این حال طنز جزئی از زندگی ما شد و حتی جزئی از اخبار ما.
مثلاً وقتی جوکی را می شنیدیم، می دانستیم که تخم مرغ در بازار وجود ندارد، گوشت پیدا نمی شد و … در واقع می توانم بگویم سوای برخورداری شخصی از استعداد طنز که از همان دوران بچگی در درون من بود، با حضور در آن دیار اهمیت سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی طنز برایم مبرم شد. طنز در تمام این کشورها بازتاب دهنده زندگی انسانی است بدون کمترین هزینه، به همین جهت وقتی فردی را محاکمه می کنند به او انگ تحریک عمومی می زنند و نه طنزپرانی.
* یکی از مباحث مهم در حوزه طنز مسئله زبان در قالب کمبود گفتمان است؛ یعنی جایی که زبان در غیاب بخشهای کنترل شده اش از سوی انتظام، ناچار با استمداد از کنایه برای خودترمیمگری است، شما در صحبتهایتان به موضوع حاد کنترل در بلوک شرق اشاره کردید، حال با فرض کمبود گفتمانی، چگونه قدرت یا استبداد در این سرزمین ها زبان را کنترل و محدود می کند و به آن امان آشکار شدگی نمی دهد، تا سهم ناگفته زبان در قالب طنز جلوه گر شود و طنز چطور می تواند با دستکاری کردن زبان دوباره پیوندی درمیان مردمان سرزمین به وجود آورد، زبانی که در حکم “تحریک”قلمداد شده است؟
– وقتی موضوعی کانالیزه می شود به این معنی است که سعی شده است زبان آغشته شده به معانی خاص از طریق کانالها انتقال داده شوند، و این بدان معنی نیست که زبان توانایی آن را ندارد که وضع ملت یا وضع حکومت را بیان کند، بلکه به معنای آن است که اوضاع به آن شیوه بیان شده اند. طنز در واقع سختگیری موجود در زبان رسمی را از میان می برد و از نظر بیانی و کلامی زبان رسمی را دور می زند و پشت آن قایم می شود، و همین دور زدن زبان رسمی است که به طنز چنان نیرویی می بخشد که فشارها را از روی مردم کم کند.
برای مثال وقتی قرار است خبری از رادیو شنیده شود، ولی خبر مسکوت بماند در هیات طنز رو می نمایاند و همین به زبان خبری اهمیتی صد چندان می بخشد که در خود خبر موجود نیست.
در واقع طنز زبانی مخفی است که واقعیتهای نهانی جامعه که از کانالهای رسمی آشکار نمی شود از کانال خود آشکار می سازد و با تجهیز زبان به سیستمهای نقد اجتماعی و سیاسی و فرهنگی به گوش مردم می رساند و تنها بیان صرف واقعه نیست.
* گفتید؛ زبان طنز زبانی مخفی و زیر زمینی است که زبان رسمی را دور می زند، یکی از حسنهای این زبان مخفی حذف جدیتی است که در میان جامعه رسمیت یافته و در عین حال پیوندی در میان جامعه به وجود می آورد و باعث می شود که افراد به هم گره بخورند، تا چه اندازه طنز در میان ما توانسته است این قدرت رسمی را در هم بشکند و بتواند از آن راه مخفی بیرون بیاید و در این میدان جولان دهد ؟
– کسی که با هنر سروکار دارد، خوب می داند که از یونان باستان تا به امروز، از ارسطو و افلاطون فیلسوف گرفته تا طنز نویسانی همچون َآریستوفان و هوراس که به موضوع طنز پرداخته اند، درباره نیاز هنر و طنز و رشد آنها به محیطی دمکراتیک، متفق القولند، اما من در اینجا معتقدم جاهایی هست که طنز و رشد آن به محدودیت بیش از آزادی نیازمند است مثلاً در همین طنز سیاسی.
طنز سیاسی در دموکراسی اصلاً رشد نمی کند، چون مردم تمام خبرها را شنیده و تمامی اطلاعات را در اختیار دارند و نیازی به زبان مخفی نیست؛ زبان بدون هیچگونه قید و بندی حرف خود را می زند. به این دلیل من ایمان دارم که ایده فوق درباره تمامی اشکال هنری و ادبی درست است به غیر از طنزسیاسی. طنزسیاسی در فضای استبداد و دیکتاتوری رشد می کند و به نقد قدرت سیاسی، اقتصادی و فرهنگی می پردازد.
طنز سیاسی در جوامعی رشد می کند که خود طنز رشد نمی کند؛ طنزهای دیگر به محیطی دموکراتیک نیازمندند، باید محافل و انجمنهایی وجود داشته باشد تا هر از گاهی هنرمندان و نویسنده گان کارهای خود را به همدیگر نشان دهند. اما وقتی زبان وجه ای سیاسی و نهانی به خود می گیرد، دیگر نیازمند محیطی است که اخبار از کانالی رسمی منتشر نشود.
حد و میزان فشاری که من در مورد اروپای شرقی در اینجا و در کتابم مورد بحث قرار داده ام و ارزش و بهایی که در اروپای شرقی به طنز سیاسی روا داشته اند، در هیچ کشور دیگری نمی توان دید. در نتیجه اگر برای طنز معیاری فرض بگیریم و از آن جمله برای طنز سیاسی، دموکراسی و آزادی می توانند معیار مناسبی برای سنجش بدست بدهند. در فضای بسته طنز سیاسی زیاد رشد می کند و بالعکس در فضای دموکراتیک حوزه های دیگری از قبیل هنر تجسمی، موسیقی، تئاتر، مجسمه سازی، نویسندگی و…
برای مثال؛ یکی از نویسنده های بزرگ طنز در اروپای شرقی به اسم “کنستانتین ویرژیل گئورگیو” که در ایران هم شناخته شده و ۶ یا ۷ کتابش به فارسی ترجمه شده است و کتاب “ساعت بیست و پنجم”اش به صورت فیلم هم عرضه شده است، زمانی که از رومانی خارج شد به نوشتن رمان روی آورد.
به این معنا، طنزی که ما در مورد آن بحث می کنیم اگر در کشوری همچون فرانسه می بود اصلاً عاری از معنا می بود، همین موجب می شود که کار ترجمه طنز بسیار دشوار باشد و امکان ندارد تا فضای طنز را تعریف نکنی طنز بتواند معنایی داشته باشد.
یکی از سختیهای کار من این بود که می بایست در اول کار فضای طنز را تجسم می کردم و می گفتم که فضا به چه شکلی بوده، چگونه بوده و در چه مرحله ای قرار دارد و در کل کارکرد طنز چیست و اینکه بدانیم در وضعیت جامعه ی خودمان به چه شکلی است؟
به نظر من اگر مردم به اخبار دسترسی داشته باشند و هنرمندان و نویسندگان و طنز نویسان بتوانند به دور هم جمع شوند، طنز به وجود آمده چیزی است از جنس طنز فرهنگی، اجتماعی، ادبی و نه طنز سیاسی. ولی اگر این امکانات مهیا نباشد و خبرها کانالیزه شوند و مردم توانایی آن را نداشته باشند که به اخبار دسترسی داشته باشند، طنز به جای آنکه هنری آشکار باشد. هنری نهانی خواهد بود و از راه سیاسی و نهانی حرف خود را می زد.
* به ارسطو اشاره کردید یاد اهمیتی افتادم که ارسطو برای کمدی و طنز قائل بود؛ طنز تنها شیوه ای ادبی است که انسان را مثل انسان بازنمایی می کند، نه بزرگتر و نه کوچکتر، یعنی در واقع کار طنز منزلت بخشیدن به خود انسان است. حال سوال این است که چرا بعضی وقتها ادبیات طنز از مرز مفروض ارسطویی می گذرد و به جای سازنده گی، تخریب می کند. این مرز ظریف از منظر شما چه صورتی می تواند داشته باشد ؟
– در واقع مرز بسیار نازکی در حد فاصل تعریف طنز و هجو، لطیفه و هزل و جوک و…وجود دارد، اینها همه مرزی بسیار نزدیک با هم دارند و تشخیص آنها از هم بسیار دشوار است. آنچه شما می گویید چیزی است از جنس هجو و تمسخر مردم، تحقیر افراد هجو است و نه طنز. یکی از نویسندگان که من هم در کتابم بدان اشاره کرده ام، طنز را به “وقار نشسته برمیخ” تشبیه می کند، ادبی که روی میخ نشسته است، هر آن احتمال دارد به این طرف و آن طرف بیافتد.
همه ی طنز نویسان ایران اعم از عمران صلاحی یا علی اصغر حلبی که ۱۲۰۰ صفحه در مورد طنز ایران و اسلام در دو جلد منتشر کرده- نویسنده ای که من در کتابم چندین بار بدان ارجاع داده ام- تفاوت طنز، هجو و هزل را مرزی بسیار باریکی می دانند و معتقدند که طنز حاوی همان تعریف ارسطویی است؛ به کسی توهین نمی کند، کسی را تحقیر نمی کند، هیچکس را برتر از دیگری نمی داند و تنها هزل و هجو هستند که دیگری را تحقیر می کنند و زیر سوال می بردند.
همچنین حسن جوادی در مورد طنز در ادبیات فارسی معتقد است که طنز همان چیزی است که احترام همه را نگه می دارد و گزارشی واقعی از موقعیت موجود را بیان می کند.
در واقع طنز گزارشی اجتماعی است که به زبان و شیوه ای دیگر بیان شده است و معمولاً از خصلتی طناز و خنده دار برخوردار است تا دیوار جدی بودن و ناراحتی را از میان بردارد و مردم را مقداری به خنده وادارد.
* از همین استعاره‌ “نشستن وقار گونه‌ بر میخ” می توان استنباط کرد که‌ برای پویایی زبان انتقادی طنز، به‌ محیطی ثانویه‌ در فضای سیاسی نیازاست، محیطی زیرزمینی وار و در عین حال دمکراتیک که‌ موجب تعادل در نشستن می شود، و به‌ تبع می تواندمنزلت خواهی طنز را حفظ کند و مانع از سقوط به آبروریزی هجوگرایانه‌ شود، شما تصور می کنید؛ این محیط پویا را در کجای جامعه‌ باید سراغ گرفت؟
– فکر می کنم در اینجا، طنز به شکل مفهومی تعریف نشده و پشت گوش انداخته شده، در نظام آموزشی اهمیت بایسته خود را کسب نکرده است، خود شما در مدرسه و دبیرستان در مورد همه چیز می خوانید الا طنز؛ یعنی طنز به عرصه روشنفکری راه نیافته است. در حالی که طنز جزئی از ادبیات است و باید در کنار انواع ادبی گوشه چشمی به طنز داشت. نکته ای جالب توجه در این میان این است که در میان مردمان کرد زبان و فارس زبان طنزهای بسیاری وجود دارد که در نوع خود بی نظیرند. برای مثال نوشته های “عبید زاکانی” از یک سو پند و نصیحتند و از سوی دیگر گزارشی طنزگونه از وضعیت زمانی به دست می دهند و بعضی وقتها هم به طرف هزل و هجو می رود. با این حال جنبه طنز متن ها تغلب بیشتری دارند. همچنین متن های علی اکبر دهخدا و امثالهم سهمی از این تبار تاریخی ادبیات طنز فارسی هستند.
“رشته مروارید” تالیف؛ علاءالدین سجادی نمونه بارز دیگری از ادبیات فاخر طنز کردی است که با کنار هم آوردنِ روایتها، طنز، پند و متون فولکلوری توانسته است در تدوین متنی انتقادی توفیق لازم را کسب کند. برای مثال در اینجا به یکی از روایتهای موفق این کتاب ارجاع می دهم؛
اربابی بود که در فصل قحطی، برایش سیب می آوردند، هم او سیبها را به نوکرش می دهد تا سیبها را شسته و برای خوردن آماده کند . نوکر در راه یکی از سیبها را می خورد و دیگری را نزد ارباب باز می گرداند. ارباب به محض دیدن بشقاب سر نوکر داد می کشد: پس سیب دیگر کو؟ نوکر جواب می دهد: قربان این همان سیب دیگر است.
در این روایت می توان شاهد وضعیتی از مناسبات رفتاری طبقات اعم از ارباب و نوکری بود و دید که چگونه نوکر با بازی در محیط زبانی طنز، علیه محرومیتها اقدام کرده است.
من در فصل سوم همین کتاب روایتی طنزگونه از فروپاشی کمونیسم در شوروی سابق بازتعریف کرده ام که با روایت فوق قابل قیاس است؛ روایتی از زبان خود گورباچوف دبیر کل حزب کمونیست در زمانی که به لندن رفت بود و از او درباره وضعیت شوروی پرسیده می شود.
گورباچف تا تشریح وضعیت از زبان طنز مدد می گیرد و می گوید: روزی جماعتی در صف گوشت ایستاده بودند مردی وارد می شود و از فرد جلویی خود می خواهد که جایش را نگه دارد تا او برود و عامل این وضعیت یعنی گورباچف را بکشد. مرد رفت و بعد از مدت کمی برگشت و ازش پرسیدند: گورباچف را کشتی؟ گفت؛ نه عزیز صف آن طرف از اینجا طولانی تر است.
من بر این باورم که در اینجا، چنین نقطه تعادلی در جایی دیگر وا مانده و به دست گروهی افتاده است که به اصطلاح کار فرهنگی و هنری انجام می دهند و می توانند حرف بزنند. حرفی عاری از توهین و در جهت کرامت طنز. و تمامی اینها نیازمند زیر سازی اجتماعی است که می توان با پشتوانه فصول تاریخی آن را احیا نمود.
* به عبید زاکانی و دهخدا اشاره کردید و تا جایی که به تاریخ مربوط است، ادبیات ایرانی و کردی با حضور امثال محمود بایزیدی و علاءالدین سجادی درگیر تلاشی مستمر برای نوشتن کار طنز بوده اند. دورانی پر فراز و نشیب که مثلاً در دوران مشروطیت به اوج خود می رسد، اما در سالهای اخیر این ادبیات سیر نزولی داشته و شان و جایگاه خود را دست داده است، بهتر است در این بخش به چنین شَمایی بپردازیم و نظر شما را درباره علل این سیر نزولی جویا شویم؟
جواب: فکر می کنم چون طنز با ما رشد نکرده و مفری تعلیم گرایانه نیافته است و آمیزه ای هجوگونه به خود گرفته است و موجب ناراحتی و استهزای دیگران می شود. شاید بخشی از دلایل این آسیب به استعماری شدن ادبیات ما بازگردد .
با این حال باید بیشتر از پیش روی این امر کار کرد، حتی اگر شده برای توفیق این امر از زمینه های دیگر ادبیات مدد بگیریم. برای مثال دیدیم که حتی در کتاب “دیاسپورا”ی کامبیز کریمی رگه هایی از طنز وجود دارد و همین باعث شد که طنز بر فضای رونمایی کتابها حاکم باشد. اگر در همه کتابها ی جدیدی که در طول این سالها منتشر شده اند یکی دو مطلب طنز جای داده شود، فرصتی پیش خواهد آمد که مردم بیشتر با زبان طنز و جایگاه اجتماعی آن آشنا شوند و هیچکس از زبان انتقادی آن دلخور نشود.
تصور استهزاگرایی طنز در میان ما تنها در اثر تکرار و عمومیت بخشیدن به آن از میان خواهد رفت. در جامعه ما بیشتر تاکید بر جدی بودن است، یعنی همه فکر می کنند که اگر کسی جدی نباشد، پرستیژ و شخصیت ندارد. وقتی تو طنزی را تعریف می کنی، ممکن است با الفاظی از قبیل بی شخصیت و بی وقار روبرو شوی.
در حالیکه اگر در مدارس، طنز هم مثل سایر انواع ادبی وارد زندگی ما می شد، شاید این طور فکر نمی کردیم و طنز جایگاه راستین خود را در اثنای کتابها و زندگی روزانه ما باز می یافت.
اخیراً کتابی طنز به نام “داستانهای کوتاه اسلاو” منتشر شده که بیشتر روایتهایش درباره روسیه است، برای مثال در این کتاب نام? سربازی آمریکایی به همسرش را می خوانیم که از سر بلاهت و ساده اندیشی در باره اعزامش به عراق گزارش می دهد و می نویسد؛
وقتی گروبان گفت؛ ما به عراق می رویم. پرسیدیم: این عراق کجاست؟ گفت: کمی دورتر از مکزیک. افسرمان برگشت و گفت: چقدر این سرباز بی سواد است، عراق در هند قرار دارد. تازه زمانی که به عراق رسیدم، مانده ام که اینجا عراق است یا ایراک.
به همین شکل طنز گاهاً در قالبی جدی رو می نمایاند، این چیزی است که در همین حوالی نیز می بینیم، برای مثال؛ شعر سکالا-شکایت-ی شیرکوبیکس محتوایی طنز دارد، ولی تا حالا کسی به این جنبه از شعر نپرداخته است، جنبه ای فوق العاده و ویرانگر. از این منظر طنز می تواند در عین نابودکردن، انسان را بخنداند و واقعیت را نشان دهد.
* شما با مهم برشمردن جنبه ی آموزشی طنز و غیاب آن در ساختارهای تربیتی، فصلهایی از “طنز سرخ” را به مباحث تئوریک درباره طنز اختصاص داده اید که به زعم ما تلاشی است در راستای آموزش، تبیین و تعریف جایگاه ادبیاتی که سهم و جایگاه واقعی اش به یغما رفته است، در پایان دوست داریم نظر دکتر اردلان را درباره جلساتی از قبیل رونمایی کتاب در کردستان جویا شویم و اینکه تا چند می تواند به شناساندن نویسندگان و ادبیات منطقه کمک کند؟

dr ardalan 3

دکتر اسعد اردلان

– نظر من این است که وظیفه نوشتن تنها ماحاصل تلاش صرف نویسنده نیست، بلکه تلاشی جمعی است و خدمت به ادبیات برآیند همکاری تمامی اعضای ساکن در سرزمین است، حتی اگر آن عضو در نقش یک فروشنده قلم حاضر شده باشد.
حقوق دانان برای هر چیز دو عنصر مادی و روانی تعریف می کنند، عنصر مادی شامل جنبه فیزیکی امر می شود و عنصر روانی آن تاثیراتی است که به دنبال دارد. در اینجا برگزاری جلسات و نشستهای فکری همان عناصر مادی فرهنگ هستند که اگر ادامه دار باشد و هر ماه طی جلسه ای نویسندگان، شاعران و حتی طنزنویسی کارهای خود را به نمایش بگذارند، بازخوردهای روانی شکوهمندی در پی خواهد داشت و فرهنگ ارتقاء بیشتری خواهد یافت. این البته وظیفه دولت و حکومت نیست که بیاید طنز بنویسد، کتاب بنویسد ویا کاری فرهنگی انجام دهد، اصولاً مداخله دولت در فرهنگ: هم برای دولت خطرناک است و هم برای فرهنگ.
خطرناک ترین کار با فرهنگ، مداخله دولت در آن است. من فکر می کنم دولت نباید در دو چیز دخالت کند؛ اقتصاد و فرهنگ. وقتی دولت با این دو امر سر و کار پیدا می کند هم اقتصاد و هم فرهنگ را به بیراهه می برد، دولت باید به جای دخالت زمینه ها را مهیا کند، برای آنهایی که اهل کار و پیشه و اهل فرهنگند، کار و عنصر مادی را فراهم کند و عنصر معنوی یا روانی را به خود آنها واگذارد. دولت غنی با ملتی غنی، غنی تر می شود و بالعکس. ژاپن نه نفت داشت نه معادنی ولی چون ملت دولتمند بود ثرمتمند شد.
به زعم من طنز مثل همه چیز، عنصری مادی و معنوی دارد؛ عنصر مادی آن شامل جمله بندی و شکل و طرز بیان آن است و عنصر معنوی همان تاثیری است که بر مردم می گذارد. تاثیری که در آن واحد هم می تواند آرام بخش باشد و هم طرف را عصبانی کند یا اینکه طرف را بی تفاوت نشان دهد.
بدون شک کنار هم آمدن این دو عنصر به روابط بینا فرهنگی کمک می کند. دنیای امروزی به آگاهی و شناخت فرهنگها از هم نیازمند است و مباحثی از قبیل امپریالیسم، توحش، بنیادگرایی و تروریسم ناشی از ناآگاه بودن و عدم دیالوگ متقابل است. اگر هر ملتی قواره فرهنگ خود را بسنجد و بحثهای پوچ و بی ارزش را کنار بگذارد به آن آرامش فرضی دست خواهد یافت.
در پایان به نظر من افرادی که ترجمه می کنند خدمت شایانی به رواج امور بینافرهنگی می کنند، می توان گفت؛ ملتی که ترجمه می کند شاید از نظر مادی تسلیم شود، ولی از نظر روانی تسلیم نخواهد شد، با گفتگو ومباحثه کار خود را پیش خواهد برد و به راه و روشی درخواهد آویخت که عین دانش و آگاهی است.

 مصاحبه‌: امجد غلامی